ذبيح الله صفا

642

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از سيف رفت صبر و دل و هر دم اندُهى * ناخوانده آيد و چو برانم نمىرود * * چو عاشقان تو عيش شبانه مىكردند * مى صبوحى اندر چمانه مىكردند بنام تو غزل عاشقانه مىگفتند * به ياد تو طرب عارفانه مىكردند خمار در سر و گل در كنار و مى در دست * حديث حسن تو اندر ميانه مىكردند چو بلبلان چمن ناله و فغانشان بود * ز عشق روى تو گل را بهانه مىكردند بچنگ مطرب حاجت نداشت مجلسشان * كه بلبلان همه بانگ چغانه مىكردند عروس لطف برون آمد از عمارى غيب * چو مهد غنچهء گل را روانه مىكردند بخار مشك برانگيختند در بستان * مگر بنفشهء زلف تو شانه مىكردند درين خرابه كه من دارم و دلش نامست * غم ترا چو گهر در خزانه مىكردند توانگران را زر بود ليك درويشان * درين نياز دُرِ اشك دانه مىكردند بر آن اميد كه پرده برافگنى شب و روز * چو دَر مقام برين آستانه مىكردند جفاى تو چو بديدند شد بشكر بَدَل * شكايتى كه ز جور زمانه مىكردند چو تو ز شهر برفتند سيف فرغانى * جماعتى كه درين كوى خانه مىكردند * * اى مرغ صبح بشكن ناقوس پاسبانان * تا من دمى برآرم اندر كنار جانان در خواب كن زمانى آسودگان شب را * كآن ماه رو نترسد ز آواز صبح‌خوانان اى كاشكى رقيبان دانند قيمت تو * گل را چه‌قدر باشد در دست باغبانان كار رقيب مسكين خود بيش ازين چه باشد * كاز گله گرگ راند همچون سگ شبانان در عشق صبر بايد تا وصل رو نمايد * اينجا به كار نايد تدبير كاردانان پيران كار ديده گفتند راست نايد * پيراهن تعشّق جز بر تن جوانان لب بر لبِ چو شكّر آن را شود ميسّر * كاو چون مگس نترسد از آستين فشانان